می خواهم بروم
می نشینم کناره پنجره وباد مرا نوازش می کند اتاقم این روزها رنگ بوی گرم تابستان را دارد امروز در آ سمان ماه نیست ولی پریروز را یادم هست که وسط خیابان خشکم زد از بس از دیدن ماه تعجب کردم خیلی زیبا بود نمی دانم کجای ذهنم را باید بشکافم تا حرفهایم جایی برای گفتن داشته باشند خسته نیستم اصلا نمی دانم هستم، نیستم، نمی خواهم باشم ویا می خواهم معلوم نیست فقط ذهنی مغشوش از حوادث گذشته وچشمی به دیوارهای این شهر وخستگی از حسرت خاطره های وا رفته فقط همین دلم هیچ چیز نمی خواهد برای هیچ کس وبرای هیچ چیز تنگ نمی شود شاید به خاطر همین است که دل تنگم وافسرده دنبال جای پایی برای فراغ خاطر می گردم دلم می خواهد وسط خیابان بایستم وداد بزنم بی هیچ انگیزه ای وبعد گریه کنم وبعد بخندم وبعد به خودم بگویم که چه؟ می خواهم کوله بارم را بردارم ودو سه روزی بروم کوه، دشت، بروم به روستایی در همین حوالی همان جا که اصالت ما از آن جا رنگ می گیرد می خواهم بروم کنار درخت سیب دراز بکشم وهم نفس درختان باغ شوم می خواهم هم صدای گنجشکهای باغ شوم می خواهم چند روزی مهمان درختهای فندوق باغمان باشم می خواهم بروم ؟ می خواهم رنگ شهری خودم را در رودخانه بزدایم وسبز شوم رنگی بهتر از این که من می خواهم آنجا اگر فریاد بکشم کسی هست که صدایم را بشنود آنجا حتی سنگها هم با من همنوا هستند از این دود دم شهری از آدمهای با کلاس و بی کلاسش از آدمهای گم شده در انحنای زندگی خسته ام می خواهم به سنجابها سری بزنم دلم برای خودم تنگ شده است می خواهم بروم
مسافرغریب